درد دل

لحظه ای که زمان تمام هستی را با خود می بُرد

سکوتی به وسعت دشتهای شرق زمین را خاموشی   مطلق می کشاند هیچ کلامی گفته نشد  فقط چشم مانده بود و چشم   تنها دل بود که از حال دل خبر داشت   آسمان گرد جدایی می پاشید   ستاره ها از خجالت به نقاب نشسته بودند   باد تلاش می کرد که دستهارا به هم پیوند دهد   اما

ناگاه صدایی آمد!!!   خاموش   تقدیر است   جدایی سر نوشت است   ماه هم با زمان قهر کرد   شب تیره وتار بود

آسمان تصویری روشن از کینه ی تار بود   قدرت اشک بود که دل را نجات داد   وصدایی سرد که دل را به هلاکت کشاند   خداحافظ

وبرای همیشه خاموش شد   دیده پر از خون بود تنها

قدرت اشک بود که مرا زنده نگاه داشته تا امروز

/ 2 نظر / 12 بازدید
ساقی

[گل]خیلی قشنگ بود.[گل]

بماند

خیلی قشنگ علی جان خیلی رمانتیک شدی. اینجاست که ثابت میشه ظاهر و باطن باهم یکی نیست...[لبخند]