نویسنده : علی کریم زاده کارنما ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸

پدرمیگوید قلب او هستم.

مادر میگوید نیمه پنهانش

ولی گویی

روح پنهان و ضمیر ناشناخته ام را در وجود آن دیگری یافتم که اینک آیینه قلبم است.

من و او هیچ شباهتی با هم نداشتیم. شاید دو نقطه متضاد هم بودیم ولی عجیب این است که با وجودش خودم را بهتر میشناسم. با حضورش ، روحم تازه و قلبم شاد میشود.

کوچکترین احساسم را به زبان می آورم و همان گونه که در ابراز عشق بی پروا هستم خشم و غضبم را هم آزادانه بیان و ابراز می کنم و نگران پیامد آن نیستم.

ابتدای به ساکن عاشقش نبودم. او فقط دوست من بود و همین کافی تا ریشه عشقی ابدی را در قلبم بدواند. تا اینک از بودن با او خشنود باشم و آرزویم همیشه با او بودن باشد.

انگار سالهاست یک دیگر را می شناسیم.انگار قرن هاست با هم هستیم و این بزرگترین و درخشان ترین خوشبختی من است.

خوشبختی و عشقی که ساعت دوازده شب 22 اسفند ٨٧ سه روز بعد از تولدم، با یک لحظه طلایی آغاز شد و امیدوارم تا ابد برایم باقی بماند.

او در نهایت آرامش همان گونه که مینماید ، هست. صورت آرام و چشمان مهربان و زیبایش گویای عشق و عطوفت و لبخند ملیحش همواره شکوفاست ، مثل گل های بهاری زیباست..

اگر در برهه ای از زمان من رعد باشم ، او برق نمی شود، اگر آتش باشم هیزم نیست تا شعله هایم را بلند تر کند.

او در دریای توفانی روحم به سان ساحلیست که پذیرای ضربه های خشمم می شود. و هیچ نمی گوید.

از او گفتن همانقدر که آسان در یک کلمه “فرشته” میگنجد، دشوار مینماید.

چه بسا باید ساعت ها و روزها نوشت و شاید باز هم کم باشد
ولی یک چیز را میدانم و آن اینکه با تمام وجود دوستش دارم.

 




کلمات کلیدی :عشق