نویسنده : علی کریم زاده کارنما ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک غرال شروع به دویدن میکند و می داند سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشد تا کشته نشود هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک شیر شروع به دویدن می کند و می داند که باید سریع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد مهم نیست غزال هستی یا شیر با طلوع خورشید دویدن را آغاز کن. "... آنتونی رابینز

......................................... 

در ماشین به پیرمردی برخوردم که دسته گل زیبایی را در دست داشت و خوشحال به نظر می رسید در دل به او حسودی کردم که نگاری را می جوید از نگاهم فهمید دسته گل را به من داد و گفت این گلها به کار تو بیشتر می اید مطمئن هستم که همسرم هم بیشتر خوشحال می شه از ماشین پیاده شد و به سوی گورستان بر سر مزار همسرش رفت...

........................................

شکسپیر میگه: فراموش کن چیزی رو که نمی تونی بدست بیاری ، وبدست بیاور چیزی رو که نمی تونی فراموشش کنی خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد

........................................

زندگی هر کسی مثل یه کت اب قصه هست .. نه ؟ کتابی که با قصه ی تولد شروع میشه و با قصه ی مرگ می تمومه ... این وسط هم با قصه های کوچیک و بزرگ پر میشه ... هر قصه هم بالاخره یه روزی تموم میشه ... چه کوتاه , چه بلند , چه شاد , چه غمناک و ..... یه قصه ی کوتاه هم داره ....... قصه ای که فقط می تونست تا وقتی که غیر واقعی هست نوشته بشه .. ولی وقتی پای واقعیت ها میاد وسط ... تموم شدنش شاید به نفع همه ی نقش های قصه هست ... هر کسی قصه رو از دید خودش می بینه ... هر نقشی یه زاویه ای نسبت به قصه داره .. قصه هر کسی با جدا شدنش از متن قصه تموم میشه ... نه با فراموش شدن .. یا .............. میشه صفحه ی آخر هر قصه یه شاخه گل گذاشت یادمون نره از بازیگرای قصه هامون تشکر کنیم

........................................

نامت چه بود؟  آدم

فرزند؟ من را نه مادر است نه پدر ، اول یتیم عالم خلقت

محل تولد ؟ بهشت پاک

اینک محل سکونت؟ زمین پاک

آن چیست بر گرده نهاده ای ؟ امانت است

قدت ؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک

اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک ، هابیل زیر خاک

روز تولدت؟ در روز جمعه ای، به گمانم که روز عشق

رنگت؟ اینک فقط سیاه از شرم آن گناه

چشمت؟ رنگی ،به رنگ بارش باران ، که ببارد از آسمان 

وزنت؟ نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست ، نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین

جنست؟ نیمی مرا ز خاک ، نیمی دگر خدا

شغلت؟ در کار کشت امیدم به روی خاک

شاکی تو؟ خدا

نام وکیل ؟ آن هم فقط خدا

 جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟ همین

حکمت؟ تبعید در زمین

همدست در گناه؟ حوای آشنا

  ترسیده ای ؟ کمی

ز چه؟ که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی

که؟ گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟ دگر گلایه نه ولی

ولی چه؟ حکمی چنین ، آنهم به یک گناه

دلتنگ گشته ای؟ زیاد

برای که؟ تنها فقط خدا

آورده ای سند؟ بلی

چه؟ دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟ بلی

چه کس؟ تنها کسم خدا

در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا

.......................................

 

 




کلمات کلیدی :نوشته زیبا