/

شرلوک هلمز و تاج الماس

فصل نخست

مشکل بانکدار

هلمز، مرد دیوانه ای در خیابان است و از »

: همانطور که صبح هنگام کنار پنجره ایستاده بودم و به خیابان بیکر نگاه می کردم گفتم

«

. اینکه خویشانش به او اجازه داد هاند خانه را به تنهایی ترک کند ناراحت به نظر م یرسد

دوستم هلمز از صندلی راحتی اش برخواست و از بالای شانه هایم به بیرون نظری افکند

. یک صبح سرد فوریه بود و بر فهای زیاد

شب گذشته که بر زمین نشسته بودند در زیر انوار کم رمق آفتاب زمستانی چشم کزنان می درخشیدند

.

مرد حدوداً پنجاه ساله، بلند قامت و اندکی فربه بود و لباس هایی شیک و گرانقیمت به تن داشت

. اما رفتارش برازنده ی لبا سهایش

نبود؛ در حالی که از عرض خیابان عبور می کرد، دست هایش را در هوا حرکت می داد و سرش را به این سو و آن سو م یچرخاند

.

« ؟ موضوع از چه قرار است هلمز؟ آیا او به دنبال پلاک خان های است »

-

«

! واتسون عزیز، مطمئنم که میهمان تازه ی ماست » : و هلمز پاسخ داد

« ؟ منظورت این است که بدین جا می آید »

-

«

! به گمانم قصد دارد که با من صحبت کند. هاها »

-

در همین حال مرد با شتاب به سمت خانه آمد و با شدت زنگ درب را به صدا درآورد

.

تنها چند لحظه بعد، او در اتاق همراه ما بود

. به تندی نف سنفس می زد و دستانش را همچنان در هوا م یچرخاند. هنگامی که ناراحتی

را در چشمانش دیدیم، لبخند صورت هایمان نیز رخت بربست و محو شد

.

برای مدتی توان صحبت نداشت

. بدنش از سمتی به سمتی دیگر حرکت م ی کرد و موهای سرش را همچون دیوانگان م ی کشید

.

شرلوک هلمز، او را به آرامی بر صندلی نشاند و گفت

:

مگر نه این است که برای تعری

ف داستانتان بدین جا آمده اید؟ پس لطفاً تا وقتی که آرام نشد هاید لب به سخن نگشایید و این »

-

«

. مشکل را تا بهبودی حالتان مطرح نکنید

مرد به آرامی در جایش نشست و تا نف سنفس زدن هایش بند آید بدون هیچ کلامی همانطور باق یماند

. سپس رو به ما کرد و گفت

:

شرلوک هلمز و تاج الماس

2

http://www.Rudehen.com/

بی شک مرا دیوانه یا مجنون می پندارید

. مشکلی که بر من حادث شده، خود برای دیوانه شدن کافی است. توانایی ایستادگی در »

مقابل شرم ساری از حرف مردم، که تا کنون آنرا تجربه نکرد ه ام، و یا حتی کنار آمدن با مشکلات خانوادگی را در خود م یبینم اما

این بار، این دو با هم همراه شده اند و در موقعیتی طاق تفرسا، تمام توان مرا ربوده اند و مقدمات نابودی و فلاکتم را محیاساخت هاند

.

از این گذشته اگر شما راه حلی بر این مع

ضل نیابید، دیگر من تنها نیستم و افر اد سرشناس مملکتی نیز ب ی تردید در چنین گودال

تاریک جان کاهی همراهم خواهند شد

.

« ؟ آرام باشید آقا

. شما که هستید و برشما چه رفته است » : هلمز گفت

نام من احتمالاً برایتان آشنا خواهد بود

. من آلکساند هولدر، از بانک اعتباری هولدر و استیونسن در خیابان » : و مرد پاسخ داد

«

. تردنیدل هستم

نام او کاملاً برای ما شناخته شده بود

. آقای هولدر شریک سابق دومین بانک تجاری بزرگ لندن بود. واقعاً چه بر این مرد رفته که

چنین روزگار تلخ و اس

فباری را می گذراند و چنین شکننده راه زندگی را در پی شگرفته و رو به ما آورده؟

تا او خود را برای تعری

ف داستانش آماده کند، اندکی صبر کردیم

.

آقایان، وقت طلاست

. هنگامیکه پلیس استفاده از کمک و همیاری شما را به من پیشنهاد کرد حتی یک دقیقه را نیز از دست »

-

ندادم

. با وجود برف زمین و کندی حرکت کالسکه ها به ناچار از ایستگاه مترو تا اینجا را دویدم. اکنون نیز که حالم بهتر شده قصد

دارم که تمام زوایای پیدا و پنهان ماجرا را در آن حد که م یدانم برایتان بازگو کنم

.

دیروز صبح در دفتر کارم در بانک نشسته بودم که کارت شخ

صی را که تقاضای ملاقات داشت برایم » : و او شروع به صحبت کرد

آوردند

. پس از خواندن نام او، دریافتم که از مهمترین افراد انگلستان است، پس سریعاً او را به نزد خود خواندم

.

«

. آقای هولدر، شنیده ام که شما وام می دهید » : آن مرد رو به من کرد و گفت

«

. بله، بانک در صورتی که از بازگشت پول مطمئن باشد، وام خواهد داد » -

-

من سریعاً به پنجاه هزار پوند نیازمندم. البته اگر بخواهم چنین پولی را می توانم از دوستانم بگیرم، اما بیشتر ترجیح می دهم همچون

« . یک مسئله کاری و تجاری با آن برخورد کنم و آن را از شما قرض کنم

« ؟ آیا می توانم بدانم که این مبل

غ را برای چه مدت می خواهید »

-

دوشنبه ی آینده مقدار هنگفتی پول بدس تم می رسد

. مسلماً تمام پولتان را در همان زمان پرداخت خواهم کرد. اما بسیار حیاتی »

-

«

. است که اکنون این پول را دریافت کنم

مایه ی امتنان و خوشحالی بود که می توانستم این پول را از حساب شخ

صی ام به شما تقدیم کنم، اما چه کنم که این میزان بس »

-

زیاد است و چاره ای جز پرداخت توس

ط بانک نیست؛ که در این صورت تقاضا دارم چیزی را که هم تراز و ه م سنگ این مبلغ،

«

.

ارزشمند باشد به عنوان ودیعه نزد بانک بگذارید

شرلوک هلمز و تاج الماس

3

http://www.Rudehen.com/

مطم

ئنم که درباره ی تاج الماس » : و در این هنگام کیف چرمی سیاهی را بلند کرد و روی میز گذاشت و ادامه داد « البته »

-

«

. شنیده اید

«

. تاج الماس از بارزش ترین دارائ یهای ملی است »

-

و در همین حال درب کی

ف را گشود و بر روی پارچه ی صورتی داخل آن یک قطعه ی بی نظیر جواهر آرمیده بود . « بله، دقیقاً »

-

سی و نه قطعه الماس بسیار بزرگ و طلای بسیار گران قیمت بدنه ی تاج

. من این اثر هنری برجسته را به شما » : آن مرد ادامه داد

فکر می کنید کار درستی »

: و من کیف را برداشتم و با شک و تردید به آن مرد سرشناس نگریستم . او دوباره ادامه داد « . می دهم

است که این تاج را به شما دهم؟ بدون تردید تاج فق

ط چهار روز نزد شما خواهد ماند. تنها چیزی که از شما م یخواهم این است که

این موضوع، هم

چون راز سر به مهری بین خودمان باقی بماند و از تاج به بهترین و شایست هترین وجه ممکن مراقبت کنید زیرا که

«

. صبح دوشنبه برای پ سگرفتن آن مجدداً مزحمتان خواهم شد

آن مرد هنگام رفتن ع

صبی و نگران به نظر می رسید، من نیز مبلغ درخواست یاش را که پنجاه هزار پوند بود به صورت اسکناس تهیه

کردم و به وی پرداختم

. هنگامی که دوباره تنها شدم، به اندیشه فرورفتم و از مسئولیت خطیری که قبول کرد هبودم نگران شدم. این

تاج سرمایه ای ملی است که به تمام مردم انگلستان تعلق دارد

. من آنرا درون جعب های مخصوص در دفترم قرار دادم و به کار مشغول

شدم

.

ع

صر هنگام، موقع تعطیلی، به دلیل وجود سابقه ی قبلی دستبرد، عاقلانه ندیدم که آن تاج با ارزش را در بانک بگذارم . پس

کالسکه ای گرفتم و آنرا با خود به خانه بردم

. در تمام طول راه، لحظه ای نبود که از هراس حادثه ای ناگوار، نفسم به شماره نیفتد. تا

اینکه بالاخره به خیابان استرتهام و خانه رسیدیم

. بلافاصله به طبق هی بالارفته و آنرا درون کمد دیواری اتاق رختکنم مخف یکردم

.

آقای هلمز، من دو خدمتکار مرد دارم که هر دو شبها را بیرون از خان ه می گذرانند و از این بابت هیچ جای نگرانی نیست

. همچنین

سه خدمتکار زن نیز در خانه ام مش

غول به کار هستند که هر سه وظایفشان را به نحو احسن انجام می دهند و سا لهاست که در این

خانه مش

غولند

.

به تازگی خدمتکار زن دیگری نیز به نام لوسی پر به استخدامم د رآمده است که به نظر شخ

ص خوبی است و همیشه کارهایش را به

درستی انجام می دهد

. او دختری زیباروست که هواخواهان بسیار دارد و البته از این لحاظ هیچ مشکلی وجود ندارد، چرا که ما همه

معتقدیم که او دختر خوبی است

.

من خانواده ی کوچکی دارم

. همسرم چند سال پیش درگذشت و من و یگانه پسرم، آرتور را تنها گذاشت. آرتور تمام زندگی من

است

. او اخیراً بسیار دردسرآفرین و مشکل ساز شده که از این بابت تمام تقصیرات متوجه من است. زیرا هنگامی که همسرم ما دو

نفر را ترک گفت، هرچه در توان داشتم برای رفاه و آسایش آرتور کردم و تمام خواست ههایش را برآوردم و شاید این بزر گترین

اشتباه من بود

.

دوست داشتم ک ه او نیز با من در بانک مش

غول شود، اما متاسفانه او هیچ تمایلی به تجارت ندارد . وقتی که جوان بود به عضویت

کلوپی درآمد و همانجا با تعدادی از مردان ثروتمند دوست شد

. مردانی که عاداتی پرهزینه و گران قیمت داشتند. آری از آن به بعد

بود که او نیز شروع به باختن پول در قمار، بازی ورق و مسابقات اسب دوانی کرد و دا

ئماً برای قرض کردن به نزدم م ی آمد .

بارها

شرلوک هلمز و تاج الماس

4

http://www.Rudehen.com/

تلاش کردم تا او را از این دوستان جدید دور کنم و او را مجبور به ترک کردن کلو

پ کردم که هر بار یکی از آنها به نام سر جرج

برن ول مان

ع م یشد و تمام نقش ههایم را نقش برآب می کرد

.

سر جرج مرتباً به خان هی ما رفت و آمد دارد

. از تمایل آرتور به او هیچ شگف تزده نخواهم شد، زیرا که او در هر کاری دستی دارد

و در هر جایی ح

ضوری . از آن گذشته، مصاحب خوبی است و چهره و اندامی برازنده و نیکو دارد. با این همه هرگز نتوانست در

درون قلبم هم

چون آرتور جایی بگشاید. درست مثل مری کوچکم. او نیز همچون من به این مرد م یاندیشد

.

آه، راستی

. مری برادرزاده ی من است، اما همچون دخترم او را دوست می دارم. پس از آنکه پنج سال پیش برادرم جا نباخت، او به

نزد ما آمد و از آن زمان تاکنون با ما زندگی م یکند

. او شیرین، دوست داشتنی و زیباست و خان هداری می کند. نمی دانم اگر او نبود،

چه می کردم

.

تنها در یک مورد است که با خواست قلبی من مخال

ف است . دو مرتبه آرتور از او تقاضای ازدواج کرد و هر دو بار او نپذیرفت

.

آرتور او را بسیار دوست می دارد و او را ملکه زندگی خود می پندارد

. اما این ازدواج هرگز سرنگرفت، ازدواجی که به نظرم

می توانست پسرم را از این منجلاب بدبختی قمار، نجات بخشد

. اما به هرحال دیگر برای این حرفها خیلی دیر شده است

!

آقای هلمز، اکنون شما از خانه و خانواده و اطرفیان من به خوبی مطلعید

. حال می خواهم ادامه ی این داستان غ مانگیز و اس فبار را

برایتان نقل کنم

:

همان شب، هنگامی که در حال صرف قهو هی بعد از شام بودیم، من، مری و آرتور را از وجود تاج باارزش باخبر کردم

. با این حال

نام آن شخ

ص را به آنها نگفتم و تمام تلا شهایشان برای دیدن تاج را بی نتیجه گذاشتم. لوسی پر برایمان قهوه آورد و اتاق را ترک

کرد اما آقایان هیچ مطم

ئن نیستم که آیا درب اتاق بسته بود یا خیر

.

« ؟ پدر آنرا کجا مخفی کرده اید »

: آرتور پرسید

«

. در کمد دیواری اتاق رختکن »

-

«

. امیدوارم که امشب هیچ سارقی به این خانه نیاید »

-

«

. البته درب کمد را قفل کرد هام و جای هیچ نگرانی نیست »

-

اما کلیدهای کمدهای دیگر می توانند قفل را بگشایند

. هنوز یادم است که در زمان کودکی همیشه با کمک کلید کمد اتاق »

-

«

. نشیمن درب آنرا می گشودم

آن شب آرتور مرا تا اتاق همراهی کرد و در حالی که چشمانش از شرم بر زمین افتاده بودند گفت

:

« ؟ پدر آیا امکان دارد که دویست پوند به من قر

ص دهید »

-

«

. نه، نمی شود. تاکنون نیز با تو بسیار بخشنده و دس تو دل باز بود هام »

-

شرلوک هلمز و تاج الماس

5

http://www.Rudehen.com/

البته که بوده اید اما من به این پول نیاز مبرم دارم و باید آنرا پس دهم؛ وگرنه مرا از کلو

پ اخراج م یکنند و هرگز نم یتوان به »

-

«

. آنجا برگردم

«

. اینکه بسیار خوب است »

-

بله، اما مسلماً شما مایل نیستید که من آنجا را با شرمساری و شرمندگی ترک کنم

. به هیچ وجه توان تحمل چنین وضعی را »

-

ندارم و هرطور که شده این مبل

غ را به هر شکل ممکن تهیه م ی کنم. اگر شما هم آنرا به من ندهید، ناچاراً م یبایست به راه دیگری

«

. متوصل شوم

از اینکه در یک ماه گذشته برای بار سومی بود که برای قرض کردن پول نزدم م ی آمد بسیار ع

صبی و ناراحت شده بودم و به همین

«

! یک پول سیاه هم به تو نخواهم داد » : جهت بر سرش فریاد برآوردم و با صدای بلند گفتم

و آرتور برگشت و به اتاق خود رفت

.

پس از رفتن او، به سر

غ کمد رفتم و آنرا گشودم و برای بار دیگر تاج را وارسی کردم و هنگامی که از سلامتی آن مطمئن شدم

درب کمد را بسته و قفل کردم

. سپس به تمام درب ها و پنجر ههای ساختمان سرکشیدم تا از بسته و قفل بودن آنها نیز اطمینان

حاصل کنم

. البته همیشه ای ن وظیفه بر عهده ی مری بود. آن هنگام که به طبق هی پایین آمدم، مری را کنار پنجر هی حال دیدم. وقتی

که به او نزدیک تر شدم، او پنجره را بست و قفل کرد

.

مری با کمی اضطراب و تشویش از من پرسید

:

« ؟ عمو جان، شما به لوسی اجازه داده بودید که امشب از خانه بیرون رود »

-

« مسلماً خیر »

-

او همین حالا از درب پشتی آش

پزخانه وارد شد . مطمئنم که به درواز هی کناری رفته بوده تا با کسی ملاقات کند و فکر م یکنم »

-

«

. که کار درستی نباشد. ما بایستی او را از این عمل منع کنیم

« ؟ شما یا من باید همین فردا صبح با او در همین رابطه صحبت کنیم

. مری، مطمئنی که همه ی درب ها و پنجر هها قفل است »

-

« بله »

-

و من بوس های بر رخسار مرمرین زیبایش زدم و به رختخواب رفتم

. آقای هلمز، من خواب سنگینی ندارم، به « پس شب به خیر »

-

علاوه دلهره ی تاج نیز دلیل دیگری بر سبکی خوابم شده بود

. حدود ساعت دو نیمه شب بود که از صدایی برخواستم

.

ت

صور کردم که صدای بسته شدن یکی از پنجر ههاست. گوش هایم را تیز کردم و با دقت بیشتری گو شفرا دادم و ناگاه صدای روی

نوک پا راه رفتن را از اتاق کناری شنیدم

. از تخت بلند شدم و با اضطراب درب رختکن را گشودم و به داخل نظری افکندم

.

شرلوک هلمز و تاج الماس

6

http://www.Rudehen.com/

« ؟ آرتور، ای دزد بی شرم با آن تاج چه می کنی »

: از آنچه دیده بودم فریاد کشیدم

پسرم، تاج دردست، کنار چرا

غ گازی ایستاده بود. به نظر می رسید با تمام قوا سعی در خم کردن آن دارد و آنگاه که بر سرش فریاد

برآوردم، تاج از دستش رها شد و بر زمین افتاد

. چهره اش همانند مردگان، سپید و رن گپریده شده بود. تاج را از زمین برداشتم و با

دقت به آن نگاه کردم

. یکی از نوک های طلایی و سه قطعه الماس سرجایشان نبودند

.

ای پسر نادان، تو آنرا نابود و خراب کردی

! تو برای همیشه مرا شرمنده و شرمسار کردی . » : از فرط عصبانیت، فریاد کنان گفتم

« ؟ جواهراتی را که دزدیده ای کجاست

« ؟ دزدیده ام »

-

«

! بله، تو دزدید های »

-

این را گفتم و با شان ههایم به او تنه ای زدم و او را حل دادم

.

«

. همه اش آنجاست. همه اش باید آنجا باشد » : آرتور گفت

«

. سه تا از الما سها نیست و تو م یدانی که آنها کجاست. من خودم ترا دیدم که سعی می کردی الماس دیگری از آن برداری »

-

شما به حد کافی مرا آزرده اید پدر

. من دیگر به این حر فها گوش نخواهم داد و همین فردا صبح خان ه ی شما به جستجوی »

-

«

. زندگی و سرنوشتم، ترک خواهم کرد

«

! بله تو این خانه را ترک خواهی کرد، اما در دستان پلیس » : و من چون دیوانگان با عصبانیت و ناراحتی فریاد زدم

اگر می خواهی به پلیس زنگ بزن، »

: و من دیگر آرتور را چنین عصبانی ندیدم و ادامه داد « . پلیس چیزی از من نخواهد یافت »

-

«

. اما آنها هیچ چیز پیدا نخواهند کرد

در این زمان تمام ساکنین خانه از سر و صداها بی دار شده بودند

. مری با عجله داخل اتاق شد، با دیدن تاج و صورت آرتور، به تمام

ماجرا پی برد و از شدت شکی که از این صحنه بر او وارد آمده بود، نقش بر زمین شد و از هوش رفت

.

من کسی را به دنبال پلیس فرستادم و آنها نیز به سرعت خود را رساندند

. آرتور از من خواست که اجازه ندهم پلیس او را با خود

«

. این مسئله ای ملی است زیرا که تاج به تمام مردم کشور تعلق دارد » : ببرد و من نیز در پاسخ گفتم

«

. اگر اجازه دهید که برای پنج دقیقه خانه را ترک کنم، حتماً آنها را م ییابم »

-

بله، آن وقت در این پن

ج دقیقه می گریزی یا شاید آنچه را که دزدیده ای در جایی مخفی می کنی. پسرم این واقعیت را قبول کن »

-

که پای تو به این مس

ئله کشیده شده و تو در این قضیه درگیرشده ای و هیچ چیز نم یتواند وضعیت را برای تو از این بدتر کند. اگر

«

.

همین حالا بگویی که الما سها را کجا گذاشت های من هم همه چیز را فراموش می کنم و ترا م یبخشم

شرلوک هلمز و تاج الماس

7

http://www.Rudehen.com/

آرتور این حرف ها را گفت و به اتاقش رفت

. من نیز پلیس را فراخواندم و آنها را به « . من از شما نمی خواهم که مرا ببخشید »

-

اتاق آرتور بردم و اجاز هدادم که او را دستگیر کنند

. پلیس نیز آرتور، اتاقش و تمام خانه را گشت اما چیزی نیافت

.

همین صبح نیز او را به اداره ی پلیس بردند و من نیز با عجله به نزد شما آمدم تا از شما طلب کمک کنم

. هرچه که پول بخواهید به

شما خواهم داد

. همین حالا نیز جایزه ای هزار پوندی برای یابند هی الماس ها گذاشته ام. خدای من چه باید انجام دهم ؟ من نام و

« ؟ اعتبارم، جواهرات با ارزش ملی و پسرم را در یک شب از دست داد هام

. آه خدایا چه می توانم بکنم

شرلوک هلمز چند دقیقه خیره به آتش شومینه نگاه کرد و آرام و ساکت نسشت

. آنگاه گفت

:

« ؟ آیا مهمانان زیادی به خان هی شما رفت و آمد می کنند »

-

خیر

. بغیر از شرکای تجاری و خانواده هایشان و گاه گاهی دوستان آرتور مخصوصاً سر جرج بر ن ول که اخیراً زیاد رفت و آمد »

-

«

. داشته، شخص دیگری نیست

« ؟ بیرون چطور؟ آیا شما زیاد به بیرون از خانه م یروید »

-

«

. آرتور چرا، اما من و مری بیشتر در خانه م یمانیم »

-

«

. این گوشه گیری برای دوشیزه ای جوان غیر عادی است »

-

«

. مری دختر آرام و ساکت است. البته زیاد هم جوان نیست. او بیست و چهار سالش است »

-

« ؟ آیا این واقعه شک بزرگی به او وارد کرد »

-

«

. بله البته. شکی بسیار وحشتناک »

-

« ؟ و هردوی شما معتقدید که آرتور مق

صر است »

-

«

. من با چشمان خود آرتور را دیدم که تاج را در دستانش گرفته بود »

-

« ؟ البته این چیزی را ثابت نمی کند

. آیا جای دیگری از تاج آسیب دیده و غر شده »

-

«

. بله »

-

« ؟ گمان نمی کنید که شاید آرتور ق

صد ترمیم تاج را داشته و می خواسته آنرا به صورت اولش دربیاورد »

-

آقای هلمز از شما بسیار س

پ اسگذارم که قصد دارید به آرتور و من کمک کنید . اما او آنجا چه م یکرده؟ و اگر هم دلیل خوبی »

-

« ؟ دارد برای چه سکوت اختیار کرده و چیزی نم یگوید

شرلوک هلمز و تاج الماس

8

http://www.Rudehen.com/

آفرین

! و اگر گناهکار است چرا دروغی نم یگوید؟ و برای چه ساکت مانده؟ در این پرونده چند مورد گیج کننده وجود دارد. »

-

« ؟ پلیس دربار هی صداهایی که شما در خواب شنیدید چه نظری دارد

«

. آنها معتقدند که صدا ممکن است از درب اتاق خواب آرتور باشد »

-

به نظر درست نمی آید

. او اگر واقعاً قصد دزدیدن تاج را داشته، سر و صدایی ایجاد نمی کرد. و نظر پلیس درباره ی ناپدیدشدن »

-

« ؟ الماس ها چیست

«

. پلیس هنوز درحال گشتن زیر کف و داخل اساسیه منزل است »

-

« ؟ آیا آنها خارج خانه را هم گشت هاند »

-

«

. بله تمام باغ را زیر و رو کرده اند »

-

«

. آقای عزیز، این موضوع از آنچه که شما و پلیس فکر می کنید پیچیده تر است »

-

شما گمان می کنید که پسرتان از اتاق خوابش به رختکن شما آمده، درب کمد دیواری را گشوده، تاج را برداشته، »

: هلمز ادامه داد

قسمت کوچکی از آنرا شکسته، به جای دیگری برده و سه قطعه از سی و نه قطعه الماس را مخفی کرده، و دوباره با سی و شش

« ؟ قطعه الماس دیگر به اتاق شما بازگشته

« ؟ خب به نظر شما داستان از چه قرار است؟ اگر او گناهکار نیست برای چه سکوت اختیار کرده »

-

یافتن پاسخ این پرسش ها و

ظیفه ی ماست. آقای هولدر، بهتر است حالا همگی با هم به استریتهام برویم و ساعتی را به جستجوی »

-

«

. دقیق اطراف صرف کنیم تا جزئیات بیشتری بر ما روشن شود

دوستم هلمز از من تقاضا کرد تا به آنها ب

پیوندم و در این سفر همراهشان باشم . من نیز که بسیار مشتاق بودم بلافاصله پذیرفتم و

همگی به راه افتادیم

. به نظر من آرتور، پسر آقای هولدر می بایست که گناهکار باشد، اما همیشه شرلوک هلمز عقاید و نظرات

درستی دارد

.

هلمز در تمام طول ر اه بسیار کم، لب به سخن گشود و در حالی که چان هاش را به روی سینه اش و کلاهش را تا روی چشمانش

کشیده بود، عمیقاً می اندیشید

. آقای هولدر خوشحال از امید تاز های که به روحش دمید ه شده بود حتی پیرامون کار و تجارت با من

صحبت نمود

.

هنگامی که به نزدیکی فیربنک، خا نه ی بانکدار بزرگ رسیدیم، رفتار هلمز عوض شد

. در جایش جابجا شد و با دقت و علاق ه ای

وص

ف ناپذیر به مشاهده پرداخت

.

فیربنک خانه ای نسبتاً بزرگ با نمایی از سنگ سفید بود

. دروازه ای بزرگ برای عبور کالسکه داشت که به باغی پوشیده از برف و

دروازه ی آهنی دیگری منتهی می شد

. در سمت راست، راه باریکی وجود داشت که به آشپزخانه می رسید و در سمت چپ

، راه

شرلوک هلمز و تاج الماس

9

http://www.Rudehen.com/

کوتاه دیگری بود که به انتهای خانه ختم می شد

. درست جایی که اسب ها را نگهداری می کردند. این مسیر برای استفاده ی همه ی

ساکنان خانه بود اما با این وجود چندان مورد بهر هبرداری قرار نگرفته بود

.

هلمز با آرامش خا

ص همیشگی اش دور تا دور خانه را قد م زنان طی کرد. جلوی ساختمان، در را ههای باریک کنار ساختمان، و

اطراف با

غ را گشت.من و آقای هولدر نیز تا بازگشت هلمز به اتاق ناهار خوری رفتیم و در جلوی آتش منتظر ایستادیم

.

همانطور در سکوت منتظر ورود هلمز بودیم که درب اتاق گشوده شد و دوشیز هی جوانی وارد شد

. قدش کمی بلندتر از قد متوس

ط

بود و موهایی روشن و چشمانی آبی داشت که بر اثر گریه کردن هم

چون کاسه ای از خون، قرمز و سر خفام شده بودند . صورتش

رنگ پریده بود و لبانش نیز بسیار روشن و بدون رنگ م ینمود

.

ظ

اهرش از قیافه ی بانکداری که صبح هنگام در خیابان بیکر دیده بودم بسیار غمگی نتر بود. مستقیماً به پیش آمد و به سمت عمویش

رفت و گفت

:

« ؟ آیا شما دستور دادید که آرتور را آزاد کنند یا هنوز خیر »

-

«

. نه. نه دخترم. پلیس باید از بی گناهی او مطمئن شود »

-

«

. اما من مطمئنم که او کار بدی انجام نداده است »

-

« ؟ پس اگر بی گناه است، چرا حرفی نم یزند و ساکت مانده »

-

«

. چه کسی می داند؟ شاید از شک و تردیدی که شما به او کرده اید دلخور و عصبانی است »

-

« ؟ چگونه می توانم به اینکه او تاج را در دستانش داشته فکر نکنم »

-

آه خدای من

. اما او تنها برای دیدن، آنرا برداشته است . به من اعتماد کنید، او ب ی گناه است. این بسیار دهشتناک و هو ل انگیز »

-

«

. است که آرتور عزیزمان در زندان باشد

دخترکم مری، تا زمانی که الماس ها پیدا نشده است، نم یتوانم او را آزاد کنم

. من کاراگاهی را از لندن آورده ام تا به ما در حل »

-

«

. این معما کمک کند

« ؟ ایشان هستند »

: و در حالی که به من نگاه م یکرد گفت

«

. نه خیر. این آقا دوستشان هستند. او از ما خواست که تنهایش بگذاریم و حالا در راه کناری بیرون از خانه مشغول است »

-

« ؟ در راه کناری؟ به امید یافتن چه چیز بدانجا رفته است »

-

«

. آه. فکر می کنم ایشان هستند. آقا امیدوارم که شما ب یگناهی عموزاده ام را اثبات کنید » :

و در حالی که هلمز وارد شد ادامه داد

شرلوک هلمز و تاج الماس

10

http://www.Rudehen.com/

من نیز با شما هم عقیده ام

. باید بی گناهی آرتور را ثابت کنیم! مطمئناً شما دوشیزه مری هولدر هستید. می توانم از شما چند سوال »

-

« ؟ ب

پرسم

«

. اگر این سوالات کمکی به حل این معما می کنند، خواهش می کنم بفرمایید »

-

« ؟ شما دیشب صدایی نشنیدید »

-

«

. نه هیچ صدایی نشنیدم تا اینکه از صدای فریادهای عمویم از خواب پریدم »

-

« ؟ شما تمامی درب ها و پنجر هها را دیشب بستید و قفل کردید »

-

« بلی »

-

« ؟ آیا تمام آنها امرز صبح نیز بسته بودند »

-

« بلی »

-

آیا شما خدمتکاری در خانه دارید که دوست پسری دارد؟ به گمانم شما به عمویتان گفته اید که دیشب برای دیدن دوستش به »

-

«

. بیرون از خانه رفته

«

. بله، لوسی پر. ممکن است که او صحبت های عمو را پیرامون تاج شنیده باشد »

-

« ؟ منظورتان این است که از خانه خارج شده و در این باره با دوستش صحبت کرده و با هم نقش هی دزدیدن تاج را کشیده اند »

-

«

! اما من به شما گفتم که تاج را در دستان آرتور دیدم » : در همین حین بانکدار فریاد کشید و گفت

آقای هولدر کمی صبر پیشه کنید

. ما باید به این موضوع نیز بپردازیم. دوشیزه هولدر آیا شما دخترک خدمتکار » : و هلمز پاسخ داد

« ؟ را دیدید که از درب پشتی آش

پزخانه وارد شود

«

. بله. من رفته بودم تا درب آنجا را بررسی کنم که او وارد شد. همچنین در تاریکی مردی را نیز بیرون از ساختمان دیدم »

-

« ؟ آیا آن مرد را می شناسید »

-

«

. بله البته. او برایمان سبزیجات می آورد و اسمش فرانسیس پراسپر است »

-

« ؟ و دیشب در سمت چ

پ درب ایستاده بود »

-

«

. بله. دقیقاً همانجا بود »

-

شرلوک هلمز و تاج الماس

11

http://www.Rudehen.com/

« ؟ فرانسیس یکی از پاهایش چوبی است »

-

اما هیچ لبخندی در « ؟ شما چطور تمام این موارد را م یدانید »

: ترس و دلهره ای در چشما ن دخترک ظاهر شد، لبخندی زد و گفت

صورت لا

غر هلمز ظاهر نشد

.

همین حالا می بایست به طبقه ی بالا برویم

. مایلم که دوباره نگاهی به بیرون خانه بیاندازم . شاید بهتر است که » : هلمز گفت

«

. پنجره های طبقه ی پایین را پیش از هر کار دیگری بررسی کنم

او به سرعت چرخی زد و پنجر هها را یک به یک وارسی کرد، فق

ط کنار پنجر هی بزرگی که از حال به راه کناری ساختمان مشرف

حالا بهتر است که به »

: بود اندکی صبر کرد . پنجره را گشود و با دقت بیشتری به مشاهده و آزمایش پرداخت . و عاقبت گفت

«

. طبقه ی بالا برویم

اتاق رختکن تا حدودی کوچک و نقلی بود و تنها یک میز توالت، یک آینه ی بزرگ و فرشی خاکستری رنگ به همراه کمدی

دیواری آنجا بود

. در ابتدا هلمز به سمت کمد رفت و با دقت زیاد به قفل نگاه کرد

.

« ؟ با کدامین کلید درب کمد گشوده شده است »

: و پرسید

«

. همان کلید اتاق نشیمن که پسرم دربار هاش صحبت کرده بود »

-

« ؟ آنرا اینجا دارید »

-

«

. همانی است که بر روی میز است »

-

شرلوک هلمز به سرعت آنرا برداشت و درب کمد را گشود

.

قفل آرامی است

. جای تعجب نیست که هنگام باز شدن، شما را بیدار نکرده است . اگر اشتباه نکرده باشم تاج درون این کیف »

-

«

. است. بیایید نگاهی به آن بیفکنیم

س

پس هلمز کیف را گشود و آن جواهر بی نظیر را برداشت. تاج بسیار زیبایی بود و با مهارت فو قالعاده ای بر رویش کار شده بود

.

سی و شش قطعه سنگ جواهر، زیباترین جواهری را شکل م یداد که تاکنون دیده بودم

. در یک سمت تاج خمی ایجاد شده بود و

یکی از لبه هایش نیز شکسته شده بود

. و گوش های از آن هم با سه قطعه الماس کنده شده بود

.

«

! آقای هولدر حالا از شما م یخواهم که گوشه ی سالم دیگر تاج را بشکنید »

-

«

! فکر چنین کاری را هم نخواهم کرد، چه برسد به انجامش » :

بانکدار یک قدم به عقب رفت و گفت

شرلوک هلمز و تاج الماس

12

http://www.Rudehen.com/

و به ناگاه هلمز با تمام توان سعی در شکستن گوش هی دیگر کرد، اما «

. پس چاره ای نیست جز آنکه خود این کار را انجام دهم »

-

فکر می کنم با وجود چنین انگشتان قوی و نیرومندی توانسته باشم قدری »

: تلاش هایش هیچ نتیجه ای در پی نداشت . آنگاه گفت

«

. آنرا جابجا کنم. یک مرد معمولی هرگز نمی تواند چنین کاری انجام دهد

حال اگر من آنرا بشکنم، آقای هولدر به نظر شما چه صدایی ایجاد خواهد شد؟ بله صدایی مانند شلیک اسلحه

. و آیا » : و ادامه داد

« ؟ این شما نبودید که به من گفتید که این اتفاق فق

ط چند پا آنطرف تر از تخت خوابتان رخ داده و شما هم چیزی نشنید های

«

. نمی دانم چه بگویم »

-

« ؟ آیا زمانی که پسرتان را دیدید کفشی به پا داشت »

-

«

. نه. او تنها یک لباس و شلوار به تن داشت »

-

متشکرم

. به گمانم خیلی خوش شانص هستیم . و اگر نتوانیم این مسئله را حل کنیم خطایی نابخشودنی انجام داد هایم. با اجاز هی »

-

«

. شما، آقای هولدر دوباره باید به بیرون از ساختمان بروم

و هلمز به تنهایی رفت تا نگاهی به بیرون بیاندازد و توضیح داد که بهتر است بقیه در خانه بمانند تا با ایجاد جای پاهای اضافی کار

او دشوارتر نشود

. او برای حدود یک ساعت یا بیشتر در بیرون ساختمان مشغول مشاهده بود. و هنگامی که بازگشت گفت

:

«

. آقای هولدر، فکر می کنم حالا همه چیز را دید هام و تنها می خواهم به دفتر خودم در خیابان بیکر برگردم »

-

« ؟ اما آقای هلمز بر سر الماس ها چه آمده؟ آنها کجا هستند »

-

«

. من چیزی نمی دانم »

-

آیا می توانم امیدوار باشم که دوباره آنها را ببینم؟ و نیز پسرم آرتور را؟ آیا م یتوانید چرا

غ امیدی را در » : بانکدار فریادکشان گفت

« ؟ درون تاریکم روشن کنید

«

. عقیده ی من عوض نشده است »

-

« ؟ پس دیشب در این خانه چه گذشته است »

-

اگر شما فردا صبح بین ساعت نه تا ده، به دفترم بیایید سعی می کنم که همه چیز را برایتان به روشنی شر

ح دهم . و یک نکته »

-

« ؟ دیگر، آیا اجازه دارم که هرکار ممکنی را برای بدست آوردن الما سها انجام دهم و آیا دست من در مخارج مادی باز است

«

. تمام هزینه ها را برای بازپ سگرفتن الماس ها با جان و دل قبول می کنم »

-

« ؟ بسیار خوب است

. خدانگهدار آقای هولدر، و یک سوال دیگر، آیا م یتوانم یک مرتب هی دیگر قبل از غروب به اینجا بیایم »

-

شرلوک هلمز و تاج الماس

13

http://www.Rudehen.com/

فصل دوم

راه گشایی هلمز

در مسیر بازگشت به خانه چندین مرتبه سعی کردم تا از حدسیات و عقاید هلمز پیرامون این مس

ئله باخبر شوم، اما هر بار او با زیرکی

تمام موضوع صحبت را عوض می کرد تا درنهایت دیگر چیزی از او ن

پرسیدم

.

قبل از ساعت سه بود که به اتاقمان بازگشتیم

. هلمز با عجله به اتاق خوابش رفت و به سرعت در ظاهری جدید برگشت . او

لباس هایی کهنه و مندرس به تن کرده بود، لباس هایی که افراد جویای کار معمولاً به تن م یکنند

. یک کت قدیمی و پوتینی کهنه تر

نیز پوشیده بود

.

به گمانم خوب باشد

. دوست عزیزم دکتر واتسون از اینکه » : و در حالی که خود را درون آینه بالای شومینه برانداز می کرد گفت

و «

! نمی توانی با من بیایی بسیار شرمنده ام، زیرا که کار عاقلان های نیست. امیدوارم که در چند ساعت آینده، زنده و سلامت بازگردم

قدری گوشت از روی میز برداشت و برای خود ساندوی

چی آماده کرد و آنرا در جیبش قرارداد و اتاق را ترک کرد

.

اندکی از نوشیدن چایم نگذشته بود که او مراجعت کرد

. بسیار راضی و خشنود به نظر م یآمد و چکم های کهنه در دستش بود. آنها

را به گوش هی اتاق پرت کرد و فنجانی چای برداشت و گفت

:

«

. من باز هم بیرون می روم »

-

« ؟ کجا »

-

«

. اوه، به سمت دیگر لندن. منتظر من نمان »

-

« ؟ چه می کنی هلمز »

-

همه چیز عالی است

. به استرتهام رفته بودم، اما داخل نشدم . این پرونده ی کوچک و جالبی است و بسیار خرسند و خوشحالم »

-

که حل کردن آنرا به من واگذار کرده اند

. با این وجود نباید وقت را تلف کنم. باید لباس هایم را عوض کنم و با ظاهری معمولی به

«

. آنجا برگردم

چشمان هلمز از شادی می درخشید و صورت همی شه رنگ پریده اش، گل انداخته بود

. با عجله به طبق هی بالا رفت و چند لحظه بعد

صدای درب حال که با شدت بسته شد

.

تا پاسی از شب را به انتظار برگشتن هلمز س

پری کردم، اما بعد از آن به رخت خواب رفتم. نمی دانم چه ساعتی برگشت، اما هنگام

صبحانه آنجا بود و هم

چنان که با فنجان قهوه می نوشید، با دست دیگر روزنام هی صبح را م یخواند

.

«

. واتسون عزیز، لطفاً مرا ببخش که بدون تو شروع کردم. زیرا که آقای هولدر امروز صبح، زودتر خواهد آمد »

-

و همان لحظه صدای زنگ به گوش رسید

. « . بله ساعت از نه گذشته است »

-

شرلوک هلمز و تاج الماس

14

http://www.Rudehen.com/

وقتی که بانکدار وارد شد از ت

غییرات چهره ی او متعجب شدم . صورتش قدری لاغر تر به نظر می رسید و موهایش سفیدتر از قبل

شده بود

. و چنان با آرامی و خستگی گام ب ر می داشت که رفتارش دردناک تر از رفتار دیروزش بود. و به سنگینی در همان صندلی

که من برایش آورده بودم، فرورفته بود

.

تنها دو ر وز پیش، من مردی بسیار خوشحال و خوش بخت بودم اما حال باید آخرین سا لهای زندگ یام را در تنهایی و ناراحتی »

-

«

. بگذرانم. تمام وقایع بد و وحشتناک به دنبال هم قطار شد هاند. حال نیز برادرزاده ام مری مرا ترک کرده است

« ؟ شما را ترک کرده »

-

بله

. تخت خوابش امروز دست نخورده بود و اتاقش خالی. و تنها پیامی برایم به جا گذاشته بود . من دیشب به او گفتم که از »

-

ازدواج نکردن او با پسرم متاسفم

. شاید اشتباه کردم که این حرف ها را به او زدم. این متن پیام اوست

:

عموی عزیزم

فکر می کنم که رفتار من باع

ث ایجاد مشکلات شما شده است . دیگر در خان هی شما احساس خوشحالی و خوشبختی نم یکنم پس

چاره ای جز رفتن و ترک کردنتان ندارم

. برای من و آیند هام هیچ نگران و ناراحت نباشید، چون همه چیز از قبل برنام هریزی شده. و

در زندگی یا مرگ به دنبالم نگردید

. دوست دار شما، مری

.

« ؟ آقای هلمز، منظور او از نوشتن این نامه چیست؟ آیا فکر می کنید که ق

صد خودکشی دارد »

-

نه، نه، اصلاً چیزی شبیه به این را ت

صور نم ی کنم. این کار او شاید بهترین راه حل موجود است و اینکه شما بالاخره به پایان »

-

«

. مشکلاتتان رسیده اید

« ؟ هاها

! آقای هلمز آیا شما چیزی شنیده اید؟ آیا می دانید الماس ها کجاست »

-

«

. به نظرم هزار پوند جایز هی ناچیزی است »

-

«

. من حاضرم ده هزار پوند بپردازم »

-

این مقدار هم لازم نیست

. سه هزار پوند کافی است . و به نظرم این پاداش کوچکی است . آیا دست هچکتان را به همراه دارید؟ »

-

«

. بفرمایید، اینجا قلم هست

آقای بانکدار هم

چنان که صورتی به تزده و متعجب داشت، چکی به مبلغ چهار هزار پوند کشید. و هلمز نیز به سمت میز تحریرش

رفت و یک تکه طلا و سه قطعه الماس را از کشویی برداشت و آنها را به روی میز انداخت

.

بانکدار فریادی از شادی سرداد و جواهرات گ مشده اش را برداشت

.

«

! شما اینها را دارید. نجات پیدا کردم! نجات پیدا کردم » : و با خود نجوا کنان گفت

«

. آقای هولدر هنوز یک نفر دیگر هست که شما به او بدهکارید »

-

شرلوک هلمز و تاج الماس

15

http://www.Rudehen.com/

«

. مبلغ را بفرمایید تا من تمامش را بپردازم » : و بانکدار قلم را دوباره برداشت و ادامه داد « ؟ مدیونم »

-

نه

. اصلاً مس ئله ی پول مطرح نیست . پسر شما، پسر بسیار خوبی است . شما باید به داشتن چنین فرزندی ببالید و افتخار کنید. حالا »

-

«

. زمان عذر خواهی از اوست

« ؟ پس آرتور بی گناه بوده »

-

«

. من دیروز هم به شما گفتم و حرفم را دوباره تکرار م یکنم که او بی گناه است »

-

«

. آیا شما مطمئنید؟ پس اگر این چنین است بیایید به سوی او بشتابیم و او را نیز از ماجرا با خبر کنیم »

-

او اکنون نیز حقیقت ماجرا را می داند

. من با او ملاقاتی داشته ام و او هم نم یخواست که داستان را برای من تعریف کند. و من »

-

آن

چه را که می دانستم بر او عرضه کردم و او نیز جزئیات کم اهمیت دیگر را بر من روشن ساخت. خبری که امروز صبح برایتان

«

. دارم احتمالاً شما را متعجب و شگفت زده خواهد کرد

«

. پس لطفاً مرا نیز از چند و چون این ماجرای مرموز و پیچیده مطلع کنید »

-

تمام ماجرا را برایتان شر

ح خواهم داد. اما پیش از آن بگذارید به اطلاعتان برسانم که سر جرج برن ول و برادرزاد هتان مری با هم »

-

«

. گریخته اند

«

! مری من؟ این غیر ممکن است »

-

البته با کمال تاس

ف حقیقت دارد . شما و پسرتان شخصیت واقعی این مرد را هرگز نشناختید . او یکی از خطرناکتری ن افراد در »

-

انگلستان است و مبل

غ هنگفتی را در قمار و بازی ورق و مسابقات اسب دوانی از دست داده است. او مردی سنگ دل و بی رحم است

.

وقتی او به برادزاده ی شما ابراز محبت و عشق کرد، مری نیز تمام حر فهای او را باور کرد

. غافل از اینکه او تاکنون با صدها زن

«

. دیگر نیز چنین کرده. آنها تقریباً هر روز غروب با هم دیدار م یکردند

من نه م یتوانم، و نه م یخواهم که چنین حرف های مهملی را »

: بانکدار در حالی که رنگ از رخسارش پریده بود، فریاد کنان گفت

«

. باور کنم

اگر صبر کنید به شما توضیح خواهم داد که آن شب چه اتفاقی در خانه ی تان ر

خ داده. وقتی که برادرزاد هتان از رفتن شما به »

-

اتاقتان مطم

ئن شد، به طبقه ی پایین رفت و با سر جرج از طریق پنجره ای که به راه باریک کنار ساختمان باز م یشود، صحبت کرد

.

سر جرج مدت زیادی آنجا ایستاده بود و جای پاهای کوبیده شده بر روی بر فها نیز همین امر را گواهی م یدهند

.

مری درباره ی تاج با اوصحبت می کند و سر جرج نیز شیفته ی آن می شود

. هیچ شکی نیست که مری شما را دوست دارد، اما تحت

تاثیر گفته های آن مرد قرار گرفت

. او دید که شما به طبقه ی پایین آمدید، پس پنجره را به سرعت بست و دربار ه ی پیشخدمت و

دوستش با شما صحبت کرد

. که کاملاً هم درست بود

.

شرلوک هلمز و تاج الماس

16

http://www.Rudehen.com/

پسرتان آرتور، بعد از جروبح

ث با شما به تخت خوابش رفت اما نگرانی تهیه ی پول او را بد خواب کرده بود . در نیمه های شب،

صدای قدمهای آرامی را می شنود که از جلوی درب اتاقش رد می شود

. پس بلند می شود و به بیرون نگاهی م ی اندازد و از اینکه

دختر عمویش را می بیند متعجب می شود

.

آرتور به سرعت لباس می پوشد و همانجا در تاریکی منتظر م یماند

. خیلی زود مری از اتاق رختکن بیرونم یآید و در زیر نور چرا

غ

راه رو، پسرتان تاج را در دستان او می بیند

. مری از پل هها پایین می رود و پسر شما هم پشت پرد ه ی کنار درب اتاق شما مخفی

می شود

. از آنجا آرتور هم ه اتفاقاتی را که در حال طبقه ی پایین در جریان بوده، می بیند

.

او مری را می بیند که پنجره را گشوده تا تاج را به شخ

صی که بیرون ایستاده بدهد . و بعد مری پنجره را می بندد و به اتاق خود بر

می گردد

.

پسرتان به سرعت به فرجام تلخ اتفاقی که در حال افتادن است پی می برد و با عجله از پل هها پایین می رود و بدون کفش پنجره را

می گشاید و به درون برف ها می پرد

. و در جاده آنقدر می دود تا به سر جرج رسیده با او درگیر م ی شود و گوش ه ای از تاج را

می گیرد و می کشد و سر جرج نیز گوش هی دیگر را

.

در درگیری، آرتور ضربه ای به بالای چشمان سر جرج وارد می کند و ناگهان تاج م یشکند و آرتور تاج را در دستان خود م ییابد و

به سرعت برمی گردد، پنجره را م یبندد و به اتاق رختکن م یرود

. و وقتی که تازه متوجه خم شدن تاج در درگیری شده و در حال

«

. درست کردن آن بود، شما وارد ماجرا می شوید

« ؟ آیا این ممکن است »

: بانکدار با خود نجواکنان گفت

س

پس شما در حالی که انتظار تشویق های گرمتان را می کشیده، او را سرزنش می کنید. و او توان بازگویی حقیقت را برای شما »

-

نداشت چون در این صورت مری به دردسر می افتاد

. با وجودی که مری هرگز کاری در حق آرتور ا نجام نداد که ارزش فداکاری

«

. او را داشته باشد، با این وجود آرتور هرگز نام او را فاش نکرد

مری وقتی که تاج را شکسته دید شکه شد و از هوش رفت

. آه خدای من، من چقدر احمقم ! » : آقای هولدر فریاد برآورد و گفت

آرتور از من خواست که به او اجازه دهم برای پن

ج دقیقه خانه را ترک کند! پسر عزیزم م یخواست تا قطعه ای را که در درگیری

«

. گم شده بود، پیدا کند

وقتی که من به خانه رسیدم، به اطراف سرک کشیدم و جاهای پای روی برف ها را با دقت از نظر گذراندم و »

: هلمز ادامه داد

می دانستم که از

غروب شب پیش، دیگر برفی نباریده است

.

از راه باریک عبور کردم، اما افراد زیادی از آنجا گذشته بودند و کمی آنطر ف تر، جلوی درب آش

پزخانه فهمیدم که زنی ایستاده

بوده و با یک مردی صحبت کرده

. نقطه ی گرد بر روی برف ها نشان گر آن بود که یکی از پاهای مرد چوبی بوده است

.

زن می بایست او را به سرعت ترک کرده باشد چون جای پنجه هایش عمیق تر از پاشنه ها در برف فرورفته بود

. مرد مدتی منتظر مانده

و س

پس او نیز آنجا را ترک کرده است . در ابتدا به نظرم رسید که دخترک پیشخدمت و عاشقش ممکن است که آنجا بوده باشند

که شما نیز این مس

ئله را تایید کردید

.

شرلوک هلمز و تاج الماس

17

http://www.Rudehen.com/

س

پس به راه کناری خانه پرداختم و داستان بلند و جذابی را که بر بر فها حک شده بود، یافتم. آنجا دو سری جای پای مردانه دیده

می شدند که هر کدام نیز دوبار آنجا راه رفته بودند

. آثار مردی که چکمه پوشیده بود و مرد دیگری که با پاهای برهنه آنجا راه رفته

است

. از طریق گفتگوهای صبح مطمئن شده بودم که جای پاهای دومی متعلق به پسر شماست

.

مرد چکمه پوش، هر دوبار به آرامی راه رفته بود و مرد دیگر به سرعت دویده است

. در برخی مناطق آثار پا و چکم ه ها با هم

مخلو

ط شده اند که می توان نتیجه گرفت، او بدنبال مرد اول آمده. و این آثار از پنجره ی حال شروع م یشوند

.

بعد از آن به انتهای دیگر راه رفتم و اثر چکمه ها را آنجا دایره وار یافتم

. که نشان از دعوا بود. و در انتها اثر خون بر زمین که همگی

حدسیات مرا تایید می کردند

.

چکمه ها تا به انتهای مسیر رفته بودند و خون بیشتر، نشان دیگری بود بر زخمی بودن آن مرد

. در پایان راه به دلیل تمیز شدن برف ها

امکان تعقیب جای پاها میسر نبود

.

زمانی که وارد خانه شدم، پنجره ی حال را آزمایش کردم و در وحله ی اول متوجه خروج کسی از آن شدم

. همچنین اثر خشک

شده ی جاهای پا نیز قابل رو

ئیت بود

.

از آن به بعد کم کم به حقیقت ماجرا پ یبردم

. شخصی در بیرون پنجره منتظر بوده و شخص دیگری تاج را برایش آورده. پسر شما

این ماجرا را دیده و دزد را دنبال کرده

. آنها زد و خوردی داشته اند و نزاع به شکستن تاج ختم شده و قدرت زیاد هر دو باعث خم

شدن آن شده

.

وقتی که شما

غیر ممک نها را کنار بزنید، حقایق روشن می شوند. با این وجود حقایق گاهی خیلی بعید و دور از ذهن به نظر م یآیند

.

می دانستم که شما تاج را پایین نیاورده اید، پس کار، کار برادرزاد هی شما می توانست باشد یا لوسی پر

. اما آرتور برای چه باید برای

کاری که لوسی انجام داده مورد سرزنش قرار بگیرد؟

هیچ دلیل دیگری دربین نبود جز ع شق او به مری که او را وادار به این رازداری کرد هبود

. من به خاطر آوردم که شما مری را کنار

پنجره دیده بودید و هم

چنین به یادآوردم که او از دیدن تاج شکسته شده در دستان آرتور شکه شده بود . پس مطمئن شدم که

حدسم درست است

.

و آن شخ

ص دیگر چه کسی می توانست باشد؟ الب ته که یک عاشق. خب چه کسی م یتوانست عشق او به شما را از یادش ببرد و او

را وادار به چنین کاری کند؟ من می دانم که شما زیاد به بیرون از خانه نم یروید، اما یکی از میهمانانتان سر جرج بر نول بود

. من از

رفتار های او با زنان شنید هام

. و تا حدودی ممکن بود که الما سها پیش او است

.

دیروز در حالی که هم

چون یک مرد فقیر لباس پوشیده بودم به خان هی او رفتم و با یکی از پیشحدم تهایش صحبت کردم و متوجه

شدم که او تمام شب قبل را خارج از خانه س

پری کرده است. سرانجام یک جفت از کفش های کهن هی او را خریدم و آنها را با خود

«

. به استریتهام بردم تا با جاهای پای روی بر فها تطبیق دهم. و آنها دقیقاً هم انداز هی آثار چکم هی روی زمین بودند

«

. من شخصی را دیروز غروب در راه کوچک کنار خانه دیدم » :

آقای هولدر گفت

شرلوک هلمز و تاج الماس

18

http://www.Rudehen.com/

بله، آن شخ

ص من بودم و می دانم که مجرم کیست و رفتم تا او را ببینم. در ابتدا او همه چیز را انکار کرد اما وقتی که من تمام »

-

جز

ئیات ماجرا را برای او شرح دادم، چوب سنگینی برداشت و به سمت من هجوم آورد

.

من نیز تفنگ رولورم را قبل از پیش از او به سمت سرش نشانه رفتم

. سپس او سعی کرد تا معقول باشد. به او گفتم که برای هر

«

. کدام از الماس ها هزار پوند خواهم پرداخت و او را مطمئن کردم که دیگر چیزی از این ماجرا نخواهد شنید

و نشانی مال خر را به من داد

. عاقبت پس از « ! اوه نه، من هم هی آن سه الماس را به ششصد پوند فروخت هام » : او نیز در جواب گفت

مدتی گفتگو توانستم مال خر را متقاعد کنم که آنها را به سه هزار پوند به من بفروشد

.

س

پس به ملاقات پسرتان در زندان رفتم و اخبار خوش را به او دادم . و ساعت دو نیمه شب پس از یک روز کاری خست ه کننده به

«

. رخت خواب رفتم

و از جا برخواست و از صندل یاش بلند شد و ادامه «

! روزی که انگلستان از یک شرمساری عمومی نجات یافت » : و بانکدار گفت

آقا نمی دانم چه بگویم که حق مطلب را ادا کرده و از شما تشکر کرده باشم

. تبحر و تجربه و مهارت شما حتی بیش از آن » : داد

چیزی است که مردم می گویند

. و حال زمان آن است که به نزد فرزند عزیزم بروم و از او عذرخواهی کنم. اخبار و اطلاعات شما

«

. پیرامون مری بیچاره مرا شدیداً تحت تاثیر قرار داد. فکر می کنم که حتی مهارت شما هم نتواند جای دقیق او را به من بگوید

اما می توانید مطم

ئن باشید، هر کجا که هست، سر جرج برن ول نیز با اوست و مطمئناً به زودی او نیز به قدر کافی تنبیه خواهد »

-

«

.

شد