نویسنده : علی کریم زاده کارنما ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸

کودکی که آماده تولد بود، نزد خداوند رفت و از او پرسید:«می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه : اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند

خداوند لبخند زد «فرشته تو برایت آواز می خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: «فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: «وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم؟ اما خدا وندبرای این سئوال هم پاسخی داشت: «فرشته ات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعاکنی.

کودک سرش رابرگرداند وپرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما راببینم ، ناراحت خواهم بود.

خدواند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدکرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. .

او به آرامی یک سئوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:


نام فرشته ات اهمیتی ندارد. می توانی به راحتی او را مادر صدا کنی .

 




کلمات کلیدی :مادر




نویسنده : علی کریم زاده کارنما ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸

پدرمیگوید قلب او هستم.

مادر میگوید نیمه پنهانش

ولی گویی

روح پنهان و ضمیر ناشناخته ام را در وجود آن دیگری یافتم که اینک آیینه قلبم است.

من و او هیچ شباهتی با هم نداشتیم. شاید دو نقطه متضاد هم بودیم ولی عجیب این است که با وجودش خودم را بهتر میشناسم. با حضورش ، روحم تازه و قلبم شاد میشود.

کوچکترین احساسم را به زبان می آورم و همان گونه که در ابراز عشق بی پروا هستم خشم و غضبم را هم آزادانه بیان و ابراز می کنم و نگران پیامد آن نیستم.

ابتدای به ساکن عاشقش نبودم. او فقط دوست من بود و همین کافی تا ریشه عشقی ابدی را در قلبم بدواند. تا اینک از بودن با او خشنود باشم و آرزویم همیشه با او بودن باشد.

انگار سالهاست یک دیگر را می شناسیم.انگار قرن هاست با هم هستیم و این بزرگترین و درخشان ترین خوشبختی من است.

خوشبختی و عشقی که ساعت دوازده شب 22 اسفند ٨٧ سه روز بعد از تولدم، با یک لحظه طلایی آغاز شد و امیدوارم تا ابد برایم باقی بماند.

او در نهایت آرامش همان گونه که مینماید ، هست. صورت آرام و چشمان مهربان و زیبایش گویای عشق و عطوفت و لبخند ملیحش همواره شکوفاست ، مثل گل های بهاری زیباست..

اگر در برهه ای از زمان من رعد باشم ، او برق نمی شود، اگر آتش باشم هیزم نیست تا شعله هایم را بلند تر کند.

او در دریای توفانی روحم به سان ساحلیست که پذیرای ضربه های خشمم می شود. و هیچ نمی گوید.

از او گفتن همانقدر که آسان در یک کلمه “فرشته” میگنجد، دشوار مینماید.

چه بسا باید ساعت ها و روزها نوشت و شاید باز هم کم باشد
ولی یک چیز را میدانم و آن اینکه با تمام وجود دوستش دارم.

 




کلمات کلیدی :عشق