نویسنده : علی کریم زاده کارنما ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧

  حسنیه جان دخترعموی عزیزم:

دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد نگهش دار.به موسی شدنش می ارزد.

  دوست عزیز و هم رشته ای- مصطفی بیگلری:

زندگی دو نیمه است:
نیمه اول در انتطار نیمه دوم
                       و
           نیمه دوم در حسرت نیمه اول.

پس بیایید هیچگاه حسرت زندگی را نخوریم.لبخند

  دوست عزیز و هم رشته ای-مرتضی کامیابی:

-تبسم بدون اینکه دهنده اش را فقیر کند گیرنده اش راثروتمند میکند پس بخند.

-تو میدانی وهمه میدانندکه من خود را فدای توکردم و فدای تو میکنم که ایمانم توی وعشقم توی وامیدم توی ومعنی حیاتم توی وجز توزندگیب رایم رنگ و بوی ندارد.

-انسان جایزالخطاست انسانی می تواندخودراموفق بداند که درصدخطاهاش را کم کند




کلمات کلیدی :دوستان




نویسنده : علی کریم زاده کارنما ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧

دوتا مطلب طنز باحال که محمد واعظی دوست عزیزم واسم فرستاد واستون میزارم:

داستانی از محمود:

 

یک روز محمودهمراه با گوردون براون، آنگلا مرکل و نیکولا سارکوزی در رستوران ‏سازمان ملل نشسته بودند و می خواستند شام بخورند.‏

 

محمود گفت: من تصمیم دارم ساختار سازمان ملل را‏ عوض کنم.‏ آن سه نفر با آرامش و لبخند گفتند: وری نایس، وری نایس

 

محمود ادامه داد: من تصمیم دارم مدیریت جهان را تغییر بدهم.‏ آن سه نفر با آرامش و لبخند گفتند: وری نایس، وری نایس

 

محمود ادامه داد: من فکر می کنم یهودیان اسرائیل را باید به جای دیگری منتقل کنیم.‏ آن سه نفر با آرامش و لبخند گفتند: وری نایس، وری نایس

 

محمود ادامه داد: دنیا در حال تغییر است و آمریکا بزودی نابود می شود.‏ آن سه نفر با آرامش و لبخند گفتند: وری نایس، وری نایس

 

در همین موقع پیشخدمت ها پیش غذا آوردند و همه مشغول غذا خوردن شدند.  محمود ‏نگاهی به دوازده قاشق و چنگالی و کارد که جلویش گذاشته بودند کرد و در حالی

 

که نمی ‏دانست با کدام چنگال و کارد و قاشق باید غذا را شروع کند، پرسید: شما چطور تشخیص می ‏دهید که باید الآن از کدام قاشق و چنگال استفاده کرد؟ گوردون بروان گفت: ما قبل از اینکه

 

مسوول بشویم در کلاس های تشریفات دیپلماتیک شرکت ‏کردیم، در آنجا همه رفتارهای دیپلماتیک را به ما یاد دادند، از جمله نحوه غذا خوردن. ‏ محمود تعجب کرد و گفت: چه جالب! در آنجا در مورد مسائل اخلاقی هم چیزی به شما ‏یاد دادند؟ مرکل گفت: بله، در آنجا ادب دیپلماتیک را هم یاد می دهند. ‏ محمود گفت: مثلا اگر کسی مزخرف بگوید، به شما یاد می دهند که باید چکار کنید؟ سارکوزی گفت: بله، وقتی کسی مزخرف می گوید، با آرامش و لبخند به او نگاه می کنیم و ‏می گوئیم: وری نایس، وری نایس

 

 

اگر در درک شرایط فعلی اقتصادی جهان مشکل دارید، ممکن است داستان زیر به
شما کمک کند:

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام
کرد که برای خرید هر میمون
۱۰
دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم
که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان
کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت
۱۰
دلار از آنها خرید ولی با کم شدن
تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار
پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها
۲۰
دلار خواهد پرداخت. با این شرایط
روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و
کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ
کشتزارهای‌شان رفتند. این بار پیشنهاد به
۲۵
دلار رسید و در نتیجه تعداد
میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.
این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون
۵۰
دلار خواهد داد
ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از
طرف او میمون‌ها را بخرد. در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این
همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به
۳۵
دلار به شما خواهم فروخت
تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به
۵۰
دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها
که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و
تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و
شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون!...

 

 

 

 




کلمات کلیدی :طنز سیاسی




نویسنده : علی کریم زاده کارنما ; ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

باز هم سلام.تو یه کتاب چند تا متن دیدم خیلی شاعرانه بود.گفتم واسه شما هم بنویسم.

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

 

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

 

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

 

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

 

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

 

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

 




کلمات کلیدی :شاعرانه