نویسنده : علی کریم زاده کارنما ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧

باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار میروند تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود طرب انگیز نو روز و جشن شگوفه ها را بر گذار می نمایند ـ

جشن فـــرخنده فـــرودیـن است
روز بازار گـــل و نسرین است

و باز گرمای ملایم و فرحبخش روز های آفتابی بهار در باغ و راغ و کشتزار ها به سبزه و گلها و درختان بشارت میدهد تا از خواب سنگین زمستان بیدار شوند و روح تازه بخود گیرند و آنگاه این نوای جانبخش را ساز بدارند ـ

دی شد و بهمـــن گذشت فصل بهاران رسید
جلوهء گلشن به باغ همچو نگاران رسیـــــد

و باز نسیم گوارای گیسوان مشک بوی بته های گلاب را با آهنگ موزون تکان میدهد تا با لالهء خوش عذار و نرگس و ریحان و گل های دشتی همزمان جوانه زنند و ترانه عشق را به گوش عشاق برسانند و آنگاه در چمنها و دشت و دمن طوفان برپا کنند ـ

فروردین است و روز فـــرودین
شادی و طــرب را کنــد تلقیــــن
ای دو لب تو چو مــی مـــرا ده
کان باشــد رسم روز فـــرودیــن

و باز هوای شاداب به عشرتگاه باغ و لاله زار ها راه میگشاید و گلهای سرخ و زرد و نیلوفری را که در سبزه زار ها می رویند نوازش میدهد و آنگاه پربار چمن را به نظاره می نشیند و همین که در مرغزاران حریر پوش به میزبانی مردان پاکدل دشت می شتابد نالهء نی را می شنود و وظیفه دار این پیام میگردد ـ

رونق عهـــد شبابست دگــر بوستان را
میرسد مـــژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمـن بـاز رسی
خدمت ما برسان سرو گل ریحـــان را

و باز فرزندان خورشید در دره ها وادی ها کوهپایه ها و باغ های خندان به بشارت عید بهار و خوشحالی جوانه زدن شاخه های پر نقش و نگار فاخته ها و کبک دری و عتدلیان را به نغمه سرایی می طلبد و پروانه ها را به پذیرایی عطر شگوفه ها دعوت می نماید و غزلان دلفرین را که عشاق سرگردان به یاد چشم مست معشوقه بی وفا و دل آزار خودشان بیابان در بیابان می پرستند فرا میخواند تا سختی های زمستان را به فراموشی بسپارند و عید رابا دیدار دو باره با فصل باران تجلیل کنند و با شنیدن این سرود دلنشین همراز و هم صحبت با آنهای گردند که دل به عشق زنده دارند ـ

ای نو بهار خنـــدان از لامکان رسیـــــدی
چیزی به یار مانی از یـــار ما چه دیـــدی
خندان و تازه رویی سر سبز و مکشبویی
همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریــدی


بلبلا مــژدهء بهـــار بیــار

خبر بد به بوم و باز گذار

نوروز 88 به شما،خانواده عزیزتان،عشقتان و همه کسانی که دوست دارید مبارک باد.     

                                                  علی کریم زاده کارنما




کلمات کلیدی :نوروز




نویسنده : علی کریم زاده کارنما ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،


چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟
!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی
.

خداوندا
!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقر پوشی


غرورت را برای ‌تکه نانی


‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌


و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته


به سوی ‌خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟
!

خداوندا
!

اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر


عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟
!

خداوندا
!

اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
.

خداوندا تو مسئولی
.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه دشوار است،


چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

دکتر علی شریعتی




کلمات کلیدی :نوشته زیبا




نویسنده : علی کریم زاده کارنما ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک غرال شروع به دویدن میکند و می داند سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشد تا کشته نشود هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک شیر شروع به دویدن می کند و می داند که باید سریع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد مهم نیست غزال هستی یا شیر با طلوع خورشید دویدن را آغاز کن. "... آنتونی رابینز

......................................... 

در ماشین به پیرمردی برخوردم که دسته گل زیبایی را در دست داشت و خوشحال به نظر می رسید در دل به او حسودی کردم که نگاری را می جوید از نگاهم فهمید دسته گل را به من داد و گفت این گلها به کار تو بیشتر می اید مطمئن هستم که همسرم هم بیشتر خوشحال می شه از ماشین پیاده شد و به سوی گورستان بر سر مزار همسرش رفت...

........................................

شکسپیر میگه: فراموش کن چیزی رو که نمی تونی بدست بیاری ، وبدست بیاور چیزی رو که نمی تونی فراموشش کنی خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد

........................................

زندگی هر کسی مثل یه کت اب قصه هست .. نه ؟ کتابی که با قصه ی تولد شروع میشه و با قصه ی مرگ می تمومه ... این وسط هم با قصه های کوچیک و بزرگ پر میشه ... هر قصه هم بالاخره یه روزی تموم میشه ... چه کوتاه , چه بلند , چه شاد , چه غمناک و ..... یه قصه ی کوتاه هم داره ....... قصه ای که فقط می تونست تا وقتی که غیر واقعی هست نوشته بشه .. ولی وقتی پای واقعیت ها میاد وسط ... تموم شدنش شاید به نفع همه ی نقش های قصه هست ... هر کسی قصه رو از دید خودش می بینه ... هر نقشی یه زاویه ای نسبت به قصه داره .. قصه هر کسی با جدا شدنش از متن قصه تموم میشه ... نه با فراموش شدن .. یا .............. میشه صفحه ی آخر هر قصه یه شاخه گل گذاشت یادمون نره از بازیگرای قصه هامون تشکر کنیم

........................................

نامت چه بود؟  آدم

فرزند؟ من را نه مادر است نه پدر ، اول یتیم عالم خلقت

محل تولد ؟ بهشت پاک

اینک محل سکونت؟ زمین پاک

آن چیست بر گرده نهاده ای ؟ امانت است

قدت ؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک

اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک ، هابیل زیر خاک

روز تولدت؟ در روز جمعه ای، به گمانم که روز عشق

رنگت؟ اینک فقط سیاه از شرم آن گناه

چشمت؟ رنگی ،به رنگ بارش باران ، که ببارد از آسمان 

وزنت؟ نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست ، نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین

جنست؟ نیمی مرا ز خاک ، نیمی دگر خدا

شغلت؟ در کار کشت امیدم به روی خاک

شاکی تو؟ خدا

نام وکیل ؟ آن هم فقط خدا

 جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟ همین

حکمت؟ تبعید در زمین

همدست در گناه؟ حوای آشنا

  ترسیده ای ؟ کمی

ز چه؟ که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی

که؟ گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟ دگر گلایه نه ولی

ولی چه؟ حکمی چنین ، آنهم به یک گناه

دلتنگ گشته ای؟ زیاد

برای که؟ تنها فقط خدا

آورده ای سند؟ بلی

چه؟ دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟ بلی

چه کس؟ تنها کسم خدا

در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا

.......................................

 

 




کلمات کلیدی :نوشته زیبا




نویسنده : علی کریم زاده کارنما ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧

 یوزارسیف

 

خدایا چرا پوتیفار آنقدر جذاب تر است؟

خدایا چرا صدای یوسف تو دماغی است؟

خدایا آیا زنان برای این یوسف دست هایشان را بریده اند؟

خدایا چرا گریمور این سریال آنقدر ناشیست؟

خدایا چرا یوزارسیف هاله ی نورانی ندارد؟

خدایا چرا لباسهای زنان مصری اینچنین کلفت و انبوه است؟

خدایا چرا وقتی زنان هیز مصری دستان خود را می بریدند صدای قرچ قروچ چرخ های گاری از آنان استخراج می شد؟

خدایا چرا آمنهتب ته لهجه ی اصفهانی دارد؟

خدایا چرا چنین بلایی سر موهای رحیم نوروزی آورده اند؟

خدایا پروانه معصومی دیگر چه از جان این سریال می خواهد؟

خدایا از برای چه لباس یوزارسیف در آن زندان کثیف و یا حتی در هنگام خرد کردن سنگ همچنان سفید باقی ماند؟

خدایا آیا در آن زمان وایتکس وجود داشته؟

خدایا چرا هیچ مویی بر دست و پای مردان این فیلم نروییده؟!

خدایا آیا مصریان باستان گر بوده اند؟

خدایا آیا در همه ی زندان های آن زمان به جای موش همستر وجود داشت؟

خدایا پس این یعقوب کی کور میشود؟

خدایا چرا بنیامین از یوزارسیف خوشگلتره؟

خدایا دمت گرم این پوتی فار چقدر روشن فکر می باشد!!!

خدایا آیا در ان زمان اتو و چسب مو وجود داشته؟

خدایا آیا زلیخا و کاریماما نسبتی با قالی کرمان دارند؟

خدایا منم از اون دستمال قرمزا که برای یوزارسیف کادو می آوردند می خواهم

خدایا آخه اردلان شجاع کاوه را چه به نقش فرشته!!! آنهم با آن صدای تو دماغی اش!!! آدم گرخیدنش می گیرد !

خدایا سپاس بی کران که من و دوستانم را با پخش این سریال اینچنین خشنود می کنی
خدایا این سریال را از ما نگیر




کلمات کلیدی :یوزارسیف




نویسنده : علی کریم زاده کارنما ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧

خدا را شکر که تمام شب صدای خر خر شوهرم را می شنوم, این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است.

خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است, این یعنی او در خانه است و در خیابان ها پرسه نمی زند.

خدا را شکر که مالیات می پردازم, این یعنی شغل و درآمدی دارم.

خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از میهمانی را جمع کنم, این یعنی در میان دوستانم بوده ام.

خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند, این یعنی غذایی برای خوردن دارم.

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم, این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم, این یعنی خانه ای دارم.

خدا را شکر که در جایی دور جای پارک پیدا کردم, این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.

خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها را می شنوم, این یعنی می توانم بشنوم.

خدا را شکر که اینهمه شستنی و اتوکردنی دارم, این یعنی من لباسی برای پوشیدن دارم.

خدا را شکر که هر روز باید با زنگ ساعت بیدار شوم, ای یعنی من هنوز زنده ام.

خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم, این به یادم می آورد که اغلب اوقات سالمم.

خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند, این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.




کلمات کلیدی :خدا را شکر