نویسنده : علی کریم زاده کارنما ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱٤۸٧

سلام.خسته نباشید.مرسی از اینکه پیش من اومدی.مطالب جدید وبلاگ منو بعد از این پست مطالعه کنید. .راستی نظر یادتون نره.در ضمن اگه کاری با من داشتید به این آدرس برام ایمیل کنید.    icerose_64@yahoo.com  .دوستدار شما.

"علی کریم زاده کارنما"




کلمات کلیدی :سرآغاز



 

نویسنده : علی کریم زاده کارنما ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱٤۸٧

به صفحات دیگر وبلاگ هم سر

 بزنید.واستون عکس و داستان

 و.... گذاشتم.








نویسنده : علی کریم زاده کارنما ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢

آرام باش

حوصله کن

آب های زودگذر هیچ فصلی را نخواهند دید

از ریگهای ته جویبار شنیده ام،

مهم نیست که مرا

از ملاقات ماه و گفتگوی باران بازداشته اند

من برای رسیدن به آرامش

تنها به تکرار اسم تو بسنده خواهم کرد.

>سید علی صالحی<

 




کلمات کلیدی :اسم تو




نویسنده : علی کریم زاده کارنما ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸

پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!
تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!
اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟
اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!
و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.
کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را...
بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند.
                                                         دکتر علی شریعتی








نویسنده : علی کریم زاده کارنما ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد
دنیا را ببین… بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم
بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزمون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی
بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم… هیچ کس نمی فهمد
بچه که بودیم دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره
بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم
ای کاش هیچ وقت بزرگ
نمی شدیم

 




کلمات کلیدی :بچه که بودیم




نویسنده : علی کریم زاده کارنما ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸

هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود
.
و یکی چگونه می توانست باشد ؟


هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت
.
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند
.
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد
.
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد
.
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
.
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند
.
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور
.
اما کسی نداشت
...
و خدا آفریدگار بود
.
و چگونه می توانست نیافریند
.
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید
...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟


و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت
.
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم
.
و حرفهایی است برای نگفتن
...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...




و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود
.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟


و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود
.
در نبودن ، نتوانستن بود
.
با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد
.
و خدا گمشده ای داشت ...




کلمات کلیدی :خدا




نویسنده : علی کریم زاده کارنما ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

... و حال شده ام مردی با آرزوهایی بزرگ...اما خسته...
... دلم پرواز می خواهد...
... دیگر کوله ام خالیست...
... دیگر صدای باران هم درمان نیست...
... باید بروم...
... جای من اینجا نیست...
... بروم آنجایی که باران از اوست...
... جایی فراسوی ابرها...
... آنجا که سنگها هم نفس می کشند...
 راهها به دو راهی ختم نمی شوند...
... و دستها تنها برای دستگیری دراز می شوند...
... و آغوشها تنها برای نوازش باز می شوند...

... آنجا که بوی یاس را به ارزش محبت می فروشند...
... و آنجا که مردمش می دانند... خط گندم یعنی ...
نیمی بردار و نیمی ببخش...
... آنجا که روح... جسم را نگه می دارد..
و آنجا که آبی نیست ...
آبی تر است...
... آنجا که دیگر نفس نیست...
... همه اش عشق است و عشق است و عشق...
.. اما نه....
... هنوز قلم به دستانم چسبیده...
... انگار هنوز هم باران درمان است...
... رهگذر...دیگر چیزی از کوله ات باقی نمانده...
گویی پایان راهی...
... یادت باشد... در انتظار باران باشی... کفشهایت تشنه اند...
... یادم باشد... در انتظار آسمان بنشینم..
خاک همیشه خشک است...
... یادم باشد... در انتظار خورشید بنشینم...
ماه همیشه تاریک است...
... یادم باشد... در انتظار گندم بنشینم..
نان همیشه تلخ است...
... یادم باشد... در انتظار نگاه بنشینم.. 
زبان همیشه دروغ است...
... یادم باشد... در انتظار دوست بنشینم.. 
بی گانه همیشه خسته است...
... یادم باشد ... در انتظار او بنشینم..
او همیشه هست..
 
همیشه مهربان است...

 




کلمات کلیدی :عشق




نویسنده : علی کریم زاده کارنما ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸

کودکی که آماده تولد بود، نزد خداوند رفت و از او پرسید:«می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه : اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند

خداوند لبخند زد «فرشته تو برایت آواز می خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: «فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: «وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم؟ اما خدا وندبرای این سئوال هم پاسخی داشت: «فرشته ات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعاکنی.

کودک سرش رابرگرداند وپرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما راببینم ، ناراحت خواهم بود.

خدواند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدکرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. .

او به آرامی یک سئوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:


نام فرشته ات اهمیتی ندارد. می توانی به راحتی او را مادر صدا کنی .

 




کلمات کلیدی :مادر